خرید بک لینک
خاطرات گ*ه مال محال یادم بره..._ تصمیم میگیری بعد از دو ماه مهاجرت با زبان داغون آلمانیت بری گواهینامه بگیری- بهت میگن باید دوره کمک های اولیه بگذرونیم- برای ثبت نام پول نقد میخوان که تویی که همیشه پول نقد داشتی تازه کارت بانکیت درست شده و هیچ پول نقدی نداری- یه آقای ایرانی میگه من برات پرداخت میکنم و تو بزن به حسابم و شماره موبایلت رو میگیره- دو روز بعد خودت میری اون آموزشگاه که مدارکت رو تحویل بدی و توی راه بخاطر یخبندان لیز میخوری و رسماً پهن زمین میشی- وقتی له برمیگردی خونه میبینی کلیدهات نیست- به صاحب خونه زنگ میزنی و بهت میگه اگه تا فردا پیدا نشد ۲۰۰ یورو باید بدی تا قفل ها و کلیدها عوض بشه- توی گروه دانشگاه و گروه ایرانی ها میزنی که یه دست پاچلفتی کلیدهاشو گذاشته توی جیبش و خب گم کرده و از اونجایی که اون روز از ۸صبح تا ۸شب جای نرفته نداشتی نمیدونی اصلا کجا رو بگردی-اون گروه ها هم که تا کسی ببینه و خبر بده ازش گذشته-پیش خودت میگی دو ماه نخوری کردم و صرفه جویی حالا یهو 200 یورو از دست رفت... بعد یاد حرفهای هشداردهنده خانواده میافتی که چند بار بهت گفته بودند مواظب کلیدهات باش... بعد به این فکر میکنی که حتما صاحب پول راضی نبوده... بعد میگی بخاطر مامانم که هر روز نذر میکنه و غصه دوریم رو میخوره... تهش... تهش میگی خدایا شکرت اما نه با طعنه از اونایی که از وقتی اومدی هر روز میگی ... از اونایی که باور داری خدا حواسش خیلی بهت هست... از اونایی که می سپاری به خودش و میگی یه حکمتی حتما داره... از اونایی که دلت آروم میشه و شونه هات محکم... انگار یه کوه ساپرتت میکنه و تو میتونی بهش تکیه کنی... ساعتها میتونم راجع بهش بگم اما تا حسش نکرده باشی نمیفهمی چی میگم!!- همون آقای ایرانی

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 21:37

دوستان گلم اگه مهاجرت کردید ... شب سال نو ، نصف شب فکر نکنید زودپز نجف آبادی توی آشپزخونه ترکیده هاااا!!!
ایرانی های حاضر در صحنه دارند برای رو کم کنی خمپاره میزنن به جای فش فشه

امسال از اون سالهایی بود که من پایانش رو جشن گرفتم نه شروعش رو...


برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: سه شنبه 19 دی 1402 ساعت: 19:57

حتما که باید فامیل پس از مهاجرت با فامیل قبل از مهاجرت فرق داشته باشه و من در جستجوی این تغییرات در درون خودم هستمدو ماه گذشته وهنوز رفیق گرمابه دنبال پول جور کردن برای قرض های من و خودشههنوز خواهرم به مادرم میگه که من کار بدی کردم که همسرم رو ترک کردمهنوز مادرم یادش هست که هر بار برای تولد و مهمونی شب یلدا چقدر حرص میخوردمهنوز همسر پنجشنبه ها و جمعه ها دلش میخواد برای هردومون برنامه بریزههنوز با اطرافیان من درگیر هست اما دیگه توی خوابهاشهنوز از کارهام ایراد میگیره و منم هنوز کارهایی که میگه رو انجام میدمهنوز پدر یوسف برای روز زن برام هدیه میگیرههنوز مهمونی خاله ها اجباریههنوز دخترخاله فوضول هست که بپرسه در زندگی ما چی میگذرههنوز توی شرکت شنگ های ناگهانی و بدون هماهنگی زده میشه و یهو میبینی بیمه ت رو قطع کردند اما دارند از مجوزت استفاده میکنند و به جای تو تصمیم میگیرند هنوز هم پر از سوالم و دلم میخواد آدم بهتری بشمبقول پیترسن صبح از خواب بیدار میشم و میپرسم کدوم کار اشتباهم رو امروز میتونم انجام ندم یا بهترش کنمهنوز دنبال کار راحت و درامد بیشترم هنوز دنبال یادگرفتن و پیشرفتمدیگه هر روز یا هر دو روز سردرد میگرن نمیگیرمدیگه از خواب نمیپرم و بدنم نمیلرزهدیگه هر هفته ساعت ها گریه نمیکنمدیگه دروغ نمیگم ...خیلی کم میگم! انگار واقعا هاجروا با جاهدوا جواب میده

برچسب: نویسنده: یوسف رجبی تاريخ: سه شنبه 19 دی 1402 ساعت: 19:57

صفحه بندی